خرید بک لینک

همان زمانی که عاطل و باطل گوشهای نشستهام و هیچکاری نمیکنم، میتوانم به خودم یادآوری کنم که دارم مفیدترین کار زندگیام را انجام میدهم.

برچسب: نویسنده: نیما پارسامنش تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 5:36

قبلاً دربارهی یکی از لذّتهای عمیق سربازی نوشته بودم، اینبار میخواهم از لذّتی دیگر سخن بگویم. ماجرا مواجههی بسیاری از مردان است با سربازان؛ ماجرای مهربانی رایگان در دورهای که «هیچکس به غیر ناسزا تو را، هدیهای به رایگان نمیدهد». بارها و بارها و بارها برایم پیش آمده که مردی (گاه پیر، گاه میانسال، و گاه جوان) وقتی لباس سربازی را بر تنم دیده، پیش آمده و باب گفتگوی کوتاهی را آغاز کرده. این گفتگو معمولاً از الگوریتم ثابتی پیروی میکند: ابتدا میپرسد: «سرکار بچهی کجایی؟»، بعد میپرسد: «چندماه خدمتی؟ چقدر مونده؟»، بعد از دوران سربازی خود

برچسب: سل المصانع رکبا تهیم فی الفلواتی, نویسنده: نیما پارسامنش تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 16:06

وقتی فهمید فلسفه خواندهام آمد کنار دستم نشست و بیهوا پرسید: «تو به وجود خدا اعتقاد داری؟» سرم را بالا آوردم و با تعجب نگاهش کردم. قیافهاش جدی به نظر میرسید. وقتی تا حد خوبی مطمئن شدم که نمیخواهد دستم بیاندازد گفتم: «آره». هنوز «ه» آره از دهنم خارج نشده بود که بیمعطلی پرسید: «چرا؟» باز نگاهش کردم. قیافهاش مثل قبل بود؛ انگار قصد مسخرهبازی نداشت. پرسیدم: «چرا میپرسی؟» گفت: «میخوام بدونم» و چند لحظه بعد اضافه کرد: «با دلیل و منطق!» همینطور که داشتم هاج و واج نگاهش میکردم شروع کردم به بالا و پایین کردن ذهنم. مانده بودم چه بگویم و از کجایش

برچسب: نویسنده: نیما پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 12:29

چنانکه یاد میآورم، اولین بحران ذهنیام در دوران کودکی، بحران «زمان راحتی» بود. یک روز نمیدانم چرا به این فکر افتادم که فعلاً مشغلهام مدرسه رفتن است، بعد دانشگاه و سربازی و بعد هم کار، ازدواج و بچهداری. مسئلهام این بود: کی راحت میشوم؟ در چه زمانی از این زندگی است که دغدغهها تمام میشود؟ بعدها دیدم سهراب هم همین سؤال را میپرسد: «کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند/ و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت/ گشوده خواهد شد؟/ کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش و بیخیال نشستن/ و گوش دادن به/ صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟» یادم میآید که این مسئله را با

برچسب: نویسنده: نیما پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 12:29

غروب شده بود، هنوز کنار برکه نشسته بودیم. جیرجیرک جیرجیر میکرد، قورباغه قورقور، و کلاغ قارقار. تو محو پایین رفتن خورشید بودی و من آن ترانه را زمزمه میکردم که هیچگاه برایت نسرودم.

برچسب: نویسنده: نیما پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 12:28

شبْ تاریک دزدان محل نزدیک بیدارم تا سیاهِ شب برود میترسم نکند صبحْ دگر نرسد نکند فرصت دیدارِ سحر نرسد شمعی کو؟ تا مگر پاره کند رخت عزا بر تن این فاصله را میترسم که بشوید بارانِ هراس از یادم خاطرهها رمزی کو؟ که بگوید باز چشمانت با چشمم پنهانی مردی کو؟ که نترسد زین شب ظلمانی

برچسب: عکس سرباز در حال نگهبانی, نویسنده: نیما پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 12:28

پیشنوشت یک: از طرفی عصر ما عصر تخصصها است؛ عصرِ برای یک خط نظر قابل قبول دادن سالها خاک کتاب خوردن در گوشهی کتابخانه. از طرف دیگر، عصر ما عصر عمومی شدن عرصههای تخصصی است. ما خیلی وقت است از آن دورانی که علوم منحصراً در کتابها و نزد علما بود گذشتهایم. علمای علوم مختلف، حالا بر عهدهی خود میبینند که بهنحو عامهپسندی نتیجهی پژوهشهایشان را در اختیار افکار عمومی قرار دهند و اگر نتوانند، محکوم به انزوا و کنارهگیری از دایرهی مقبولیت عمومیاند. ما در دورانی به سر میبریم که بزرگترین اخترفیزیکدان جهان دربارهی «زمان» کتابی مینویس

برچسب: نویسنده: نیما پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 12:28

از من موضوع پایاننامهام را پرسیدند و هرچه فکر کردم یادم نیامد. همان پایاننامهای که یک سال برای پیدا کردن و تصویب موضوعش سگدو زدم و دو سال برای نوشتنش وقت گذاشتم. آخرش از «س» پرسیدم موضوع پایاننامهام چه بود.

برچسب: نویسنده: نیما پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 12:28

صفحه بندی